امیر محمد
هان، ای رضا علیهالسلام ! بگیر و بنوش. این جام شوکران، مُزدِ ولیعهدی توست. انگورهای فاجعه، این بار شرابی دیگرگونه آفریدهاند.
مام آسمان، فرزند جگر سوخته خویش را به نام، میخواند؛ پاسخی باید داد. کهکشان آغوش گشوده است.
کدام مظلومیّت از این وسیعتر؟ گناه بزرگ بخشیده نخواهد شد؛ اینکه خلیفه خداوند را، ولیعهد ابلیس دانستند. غربت را ای مردم! چگونه معنا میکنید؟ چه کسی خواهد فهمید که ستارهای دور افتاده از کهکشان خویش، در تاریکیِ مطلقِ شبی جانکاه، چگونه جامِ تلخ را نوشیده است!
جاده بازگشت به کهکشان، از عمقِ زهرآگینترین خوشههای انگور میگذرد. آه! که این کهکشان، چه جاده جگر سوزی دارد؟!
دیشب چگونه شبی بود؟ اینک که سپیده کاذب برآمده است؛ پسی آیا زین پس، هرگز سپیدهای سر خواهد زد، وقتی که آفتاب را به خاک سپردهایم؟
اندیشههای سرگردان، سرم را به یغما میبرند. اینک، من تنها ماندهام در هجومِ سوارانی که از من میگذرند و نیمه شبان، به سمت خانهای میتازند که چراغش همواره روشن بوده است. مردِ منتظر را حس میکنم و کولهباری که بر دوش گرفته است. جادهای مفروش از ستارگان، پیش پایش گسترده میشود. بنوش مولا! وقتِ رفتن است، که هجرتی این گونه، تقدیر دیرین پدران و فرزندان توست.
این واپسین نفسها را پنجرهای بگشا، مولای من! که اینک، تمام بادهای مدینه، با شتاب به سویت میوزند، تا برای آخرین بار، عطرِ همیشه را از چهره مولای خویش برگیرند.
میوزند، تا خنکایی باشند بر جگری که میسوزد و شرحه شرحه میشود.
میوزند، تا پیکری غریب را بر دوشِ خویش تشییع کنند.
خوب گوش کنید! بادهای وفادار، امشب ناله میکنند.
این واپسین لحظهها را پنجرهای بگشا، مولای من!
بادهای مدینه، خاطرات کهن را در سرت میآشوبند.
اینک، طعم زهرِ «جعده» را بر جگر پاره پاره حسنمجتبی علیهالسلام ، خوب میفهمی.
خیانت، چه هُرمِ سوزانی دارد!
شبِ کوفه، این بار از خراسان بر آمده است و بار دیگر، مردی دیگر در محاصره کوفیانِ همیشه.
این جام، آبِ انگور نیست؛ اینک این تیغِ مذابِ ابن ملجم است که در این جام ریختهاند.
آب انگور نیست؛ دشنه پسرِ «ذیالجوشن» است که در دستان مأمون زاده شده است.
آب انگور نیست؛ خرمای زهرآلودِ زندانِ هارون الرشید است.
این سنّتِ دیرینی است؛ تا مدینه باشد، کوفهای نیز خواهد بود.
اینک اگر نیک بنگری، خواهی دید چشمانِ خیسِ زمین را و پنجرهای که همچنان گشود مانده است.
مردی لبخند میزند، گاهِ هجرتِ موعود است؛ چشمها را میبندد و نوری که آرام و کشیده، از پنجره به سمت کهکشان جاری میشود.
خوش آمدی، میهمان غریب من!
سلام، میهمان غریب من! خوش آمدی! صفای قدمت! خاک رو سیاهم را به بهشت قدمهایت آبرو بخشیدی. سالهاست که چشم انتظار آمدنت هستم. سالهاست، که چشم به راه مدینه دوختهام. ضامن آهو! فدای قدمهایت؛ منّت نهادی و پا بر چشمهایم گذاشتی!
|
«عزیزم کاسه چشمم سرایت |
میون هر دو چشمم جای پایت |
|
از آن ترسم که غافل پا نهی باز |
نشینه خار مژگونم به پایت» |
چشمهای بیفروغ توس را روشنی بخشیدی، آقا! هر چند، این دیار میزبان خوبی برای حضور آسمانیات نیست!...
هر چند، خاک من برایت غریبه است و بوی مدینه را نمیدهد، با این حال، آغوش توس، برای رئوف اهل بیت بازِ باز است! توس، هیچگاه، میهمانی چون تو نداشته است، هیچگاه، میزبان وسعت بینهایتی چون «ثامنالائمه» نبود.
آقا! خاک مرا، به عطر حضورت، معطّر ساختی! غریبی نکن!
از وقتی که خاک توس، مزار بهشت وجودت شد، قداست یافت، از غریبی درآمد و شهره تاریخ شد.
حالا هر کس که دلش میگیرد، به خراسان سفر میکند.
از وقتی که گنبد طلای تو زینت توس شده است، آفتاب، هر صبح، از آسمان خراسان طلوع میکند.
از وقتی که من ـ توس ـ میزبان ضامن آهو شدهام، پناهگاه دلهای شکسته لقب گرفتهام.
توس با حضور تو، قبله دلها شده است. حالا دیگر مرا هم در شمار سرزمینهای معروف، نام میبرند! لقب قبله هشتم را گرفتهام. حالا دیگر من هم برای خودم برو بیایی دارم.
زایران قبله هشتم، کمتر از زایران کعبه نیستند.
آب سقّاخانهات، کم از چشمه زمزم نیست!
میهمان عزیز من! میهمان غریب من!
غریبی نکن، که توس، بیحضور تو غریب بود و اینک، تو ای غریب الغربا! آشنای هر دلی و مراد هر مرید و نیاز هر سایل. تو ثامن الحججی و تو میهمان عزیز منی!
غریب آشنا
السَّلامُ علیکَ یا علیّ بن موسی الرّضا علیهالسلام
ای پادشاه کشور عشق! حَرَمَت قبلهگاه دلهای عاشق است و بارگاه ملکوتیات، مَطاف ملائک. تویی سلطان خراسان و غریبالغرباء مدینه! تو همان غریب آشنایی که قدوم مبارکت را بر سینه خاکِ این دیار نهادی و مس وجود این سرزمین را، اعتبار طلا بخشیدی.
آن گاه که خورشید، تلألؤش را در سینه آسمان مینشاند و سپدهدم، بر چشمانِ خواب رفته، مژدهرسان روشنایی میگردد، باد صبا نیز عطرانگیز حضورت بر پهنه این خاک میشود؛ خراسان، کنعان آرزوهاست که شمیم عِطر حضور تو را میدهد.
تو مَطْلَع خورشید سرزمین مایی؛ سرزمینی که قداستش، مقام قُدس خلیل و مِنای عشق ذبیح است؛ رضای حق به رضایت توست.
تو با آمدنت، کودک اندیشه را در این دیار، بالندگی آموختی و بر وسعت این سرزمین، حدیث روشنایی خواندی.
تو برتر از سلیمانی، که سلطنتت بر قلوب عاشقان است و رَعایای مُلکت، همه جانهای مشتافند.
تویی فراتر از موسی، که اعجاز امامتت، پریشانگر فرعون زمان گشته بود.
تو مسیح دلشدگانی که حَرَمَت، مَأمن دلسوختگان گردید و حریم زیارتت را خدا بنا نهاده است و مستضعفان، بر سر کوی تو منزل گزیدهاند: السّلام علیکَ یا معینَ الضُّعفاءُ.
تو طبیب دلهایی و مرهم نهنده زخمها، که ذکرت بر هر دردی دواست و زیارتت، التیام دهنده رنجها و غمهاست؛ پنجره فولادت، دریچهای است به سمت امید، که گدایان کویَت، با قلبهایشان بر آن دخیل میبندند.
تو شفیع خلقی و ضامن آهو؛ تو میوه باغ رسالتی و هشتمین ستاره فروزان آسمانِ ولایت.
تویی کتاب محکم توحید و شرط ایمان! ابر رحمت با کرامَت تو باریدن گرفت.
ای امام رئوف! مزار تو مأمن اُنس جانهای گریزان است؛ فیروزه جمالت، قرار از عاشقان ربوده؛ رفتار علویت، جملگی آیاتی از ولایت توست؛ قلب این سرزمین با عنایت توست که میتپد.
امضای اجابتت، همیشه پیرو نامههای ماست.
آمدنت به زیبایی بهار بود و رفتنت چون سرمای زمستان، تاب و توان را از جانهایمان ربود.
«سلام ضامن آهو»!
همیشه از حرمت، بوی سیب میآید
صدای بال ملائک، عجیب میآید!
سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب میآید
نگاه زخمیِ تو، تا بقیع بارانی است
مگر ز سمت مدینه، طبیب میآید؟!..
به پای در دلت، ای غریبه تنها
علی علیهالسلام ز سمت نجف، عنقریب میآید
طلای گنبد تو، وعدهگاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بیشکیب میآید
برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» میآید.