خیلی ها شلمچه را با غروبش میشناسند. غروب که می شه سرخی اسمان که جایخورشید را می گیرد حزن عجیبی می ریزددردلهای عاشق . ادم انگاردیوانه می شود.انگار یک عالمه حقیقت یک عالمه ذکر یک عالمه صدا و ناله می خواهند  هجوم بیاورند به مغزت و تو در امان نیستی از همه اینها .

عجیب است... ادم در هجوم این همه باشد و لذت ببرد عشق بازی کند خودش را بیندازدروی خاک و خاک را مشت کند و توی دست  هایش بگیرد.

خیلی ها شلمچه را با غروبش می شناسند . اصلا نذر می کنندکه غروب به شلمچه برسند  نجوای غروب شلمچه با بقیه ساعات روز فرق می کند و وای  ... اگر این غروب  غروب جمعه نیز باشد. "ای کاش هرچه زودتر سال تموم بشه دوباره عید بشه تا دوباره بتونم غروب شلمچه رو ببینم دلم براش تنگه"

اگر شلمچه را با غروبش میشناسند دو کوهه را هم با شبهایش می شناسد.  دلت میخواهد توی تاریکی شب لابه لای این ساختمان ها پیچ و تاب بخوری بروی بیایی و در این رفت و امدها بعضی حقایق دستگیرت می شه.

این وسط چاشنی دیوانگی های تو جملاتی است  از شهید سبز سید مرتضی اوینی که تو را همراهی می کندقدم به قدم.

"دو کوهه مغموم است و دلتنگ یاران عاشورایی خویش است... "

و می توانی بفهمی" شرف المکان بالمکین" یعنی چه؟ یعنی کسی که روزی اینجا نشسته وضو گرفته و نماز خوانده اهل اسمان بوده است  پس اینجا اسمان است نه؟

یکی از بسیجی ها روی یکی از دیوار ها نوشته؟" ای کسانی که بعد ها به این ساختمان ها می ایید تو را به خدا با وضو وارد شوید."

"دو کوهه مغموم مباش که یاران اخر الزمان ات از راه می رسند..." و

شاید تو هم یکی از انها باشی

"دلم برای حسینیه گردان تخریب تنگ است"