علي شوهاني نژاد - ايلام

مي خواستم که عقده ي دل وا کنم ، نشد نفرين بر اين سکوت غم افزا کنم ، نشد
مي خواستم که در غم عشق تو سالها فکري به حال اين دل تنها کنم ، نشد
مي خواستم شبي به خيال تو تا سحر دل را اسير وعده ي فردا کنم ، نشد
مي خواستم هنر کنم و پيش طاعنان عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد
مي خواستم به خاطر تار شکسته ام تاري ز گيسوان تو پيدا کنم، نشد
مي خواستم که کاسه اي از شربت جنون خيراتي قبيله ي ليلي کنم ، نشد
مي خواستم به گوشه ي زندان انتظار پلک حريص پنجره را وا کنم ، نشد
مي خواستم به ياد غرور شکسته ام آيينه را فداي تماشا کنم ، نشد
مي خواستم که نگذرم از آبروي ايل ترک دل فراري و رسوا کنم ، نشد
مي خواستم به شيب جنون زودتر رسم يعني که پشت فاصله را تا کنم ، نشد
مي خواستم ز روزن غربال اعتماد با آبروي ريخته سودا کنم ، نشد
مي خواستم که غنچه ي شبنم نديده را با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۳:۲ ب.ظ توسط امیر محمد
|