علی شوهانی نژاد - ایلام
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتیست که از روزگار هجران گفت
نشان یار سفرکرده از که پرسم باز
که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت
فغان که آن مه نامهربان مهرگسل
به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت
غم کهن به می سالخورده دفع کنید
که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت
گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز
من این نگفتهام آن کس که گفت بهتان گفت
حافظ
زهــی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغـزست و چه خوبست چه زیباست خدایا
از آن آب حیـــاتست کــه مــــا چــــرخ زنانیــم
نــه از کف و نــه از نــای نه دفهــاست خدایا
یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست
کــــه اسبــــاب شکـــر ریــز مهیــــاست خدایا
به هـــــر مغــــز و دمــاغی که درافتاد خیالش
چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا
تـــن ار کـــرد فغـــانـــی ز غــم سود و زیانـی
ز تست آنک دمیــــدن نــه ز ســرناست خدایا
نــی تـن را همــه ســوراخ چنــان کـرد کف تو
کــه شب و روز در این نالـه و غوغاست خدایا
نــی بیچـــاره چــه داند کـه ره پرده چه باشد
دم نــاییست کـــه بیننـــده و داناست خـــدایا
کـــه در بـــاغ و گلستـــان ز کــر و فـر مستان
چه نورست چه شورست چه سوداست خدایا
ز تیـــه خــــوش موســـــی و ز مایده عیسـی
چه لوتست چه قوتست و چه حلواست خدایا
از این لوت و زین قوت چه مستیم وچه مبهوت
کـــه از دخــل زمیــن نیست ز بـالاست خـدایا
ز عکـس رخ آن یـــار در ایــن گلشــن و گلــزار
بـــه هـــر سـو مه و خورشید و ثریاست خدایا
چــو سیلیــم و چو جوییم همه سوی تو پوییم
کـــه منزلگـــه هر سیــل به دریــاست خــدایا
بســـی خوردم سوگنــد که خاموش کنم لیک
مگـــــر هـــر در دریـــای تـــو گـــویاست خدایا
خمـــش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی
نگهــش دار ز آفت کـــه بــرجــاست خــــــدایا
ز شمس الــحق تبـــریز دل و جــان و دو دیده
ســراسیمـــه و آشفتـــه ســــوداست خــدایا
مولانا
اي دل از پست و بلند روزگار انديشـه كن
در برومنـدي ز قحطِ برگ و بار انديشه كن
از نسيمــي دفتـر ايام بر هـم مـي خـورد
از ورق گـردانــيِ ليل و نهــار انديشـه كن
بر لبِ بام خطـر نتـوان بـه خواب امـن رفت
ايمنـي خواهــي، زاوجِ اعتبار انديشه كن
روي در نقصـان گذارد ماه چون گردد تمام
چون شودلبريز جامت،ازخمار انديشه كن
بوي خــون مــي آيـد از آزارِ دلهاي دونيم
رحم كن برجان خودزين ذوالفقارانديشه كن
گوشه گيري دردِ سر بسيار دارد در كمين
در محيط پر شر وشور از كنار انديشـه كن
پشه باشب زنده داري خون مردم ميخورد
زينهار از زاهد شب زنـده دار انديشه كن
صائب تبريزي