عطش

عطش به کودکان ،عمو !دگر امان نمی­دهد

      رها گذار مشک را که آب جان نمی­دهد

      صدای انفجار سخت، شهر را تکانده است

      صدای گریه کاخ را ولی تکان نمی­دهد

      به خواب رفته مادری کنار کودکش ولی

      شب است؛ گاهواره را کسی تکان نمی­دهد

      و تانک پارک می­کند کنار گاهواره ات

      و ضربه­های سنگ، تانک را تکان نمی­دهد

      هنوز جمعه جمعه­ ها در انتظار مهدی­ام

     همان کسی که لحظه­ای به کفر امان نمی­دهد...