علی شوهانی نژاد - ایلام
يادما باش در چنين ايام
گر فراموشي است و خاموشي
آخر كار هر يل پرنام
ور اميدي نمي دهي هرگز
تا كه گيريم از دمتت يك كام
ليك اي مهربان بده اينك
خستگان را تو آخر اين جام
جمع تنها نشسته را باهم
ببر از اين سراي پر اوهام
باز از ابر رحمتت اي سال
ريز بر مردگان پر آلام
تا ببينيم دوستي ها را
معنويت به آخر فرجام
سال نو خسته ايم از تكرار
بي هدف تا كي اندرين بازار
بركن اين جامه هاي كهنه و زشت
از تن دلشكستگان نزار
بده از آفتاب ايمانت
كوهي آتش به اين تن بيمار
ما نخواهيم جز همين عيدي
سال نو رخنه كن به اين ديوار
تنها دلیل ماندن من در جهانی
بی پرده می گویم برایت ماه روشن
تا عمق رنج و اشتیاقم را بدانی
دراین همه تاریکی و بس ناامیدی
امید دارم از درت من را نرانی
می دانم از من خسته ای افسوس اما
ای کاش من را لایق عشق ات بدانی
من گل ندارم تا کنم تقدیم راهت
این شعر را خواهم که جای آن بدانی
شما ای دختران خوب و نازم
همه رویای من عشق و نیازم
چکاوک های زیبای سپهرم
قناریهای خوش الحان مهرم
بلندآوازه گان سرو همت
شما ای شاهدختان صداقت
پرستوهای خسته از سفرها
بیاسایید در دستان بابا
صدای گریه هاتان به زآهنگ
برای خنده هاتان قلب من تنگ
امیدم آنکه ناگه رشد یابید
مرا با نغمه بابا بیابید
بجوییدم همی با گریه وناز
مرا خوانيد با فرياد و آواز
بگیرم من در اغوشم دوتان
که گل جینم همی از خنده هانان
چو روی پانته ا را کورشم دید
گل حسرت زهجرش ناگهان جید
حریر و پرنیان را جامه اش کرد
تمام ملک عالم خانه اش کرد
که تا یکدم ببیند روی او را
ببوسد شانه های موی او را
بیایید اختران روشن پاک
مرا با خود برید تا اوج افلاک
در آنجا باهم اوازی بخوانیم
در اوج پاک خوشبختی بمانیم
که این دیر پلشتی های بد بو
نباشد جای این گل های خو.ش بو