امیر محمد
صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک ایینه دارد
بی تو اما مهربانی حالتی از کینه دارد
بی تومیگویندتعطیل است کارعشق بازی
عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد
جغد بر ویرانه می خوابد به انکار تو اما
خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد
خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد
عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد
در هوای عاشقان پر می کشد با بی قراری
آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید
آن که در دستش کلید شهر پر آیینه دارد
شعراز:مرحوم دکترقیصرامین پور
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۳۰ ب.ظ توسط امیر محمد
|